محمد و طهورامحمد و طهورا، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 15 روز سن داره

meta's twins

گریه های محمد

پسری مامان جمعه 31 شهریور روز بدی بود.خیلی گریه کردی و همش می خواستی زیر سینه باشی تا جایی که سینه مامانی زخم شد.نمی دونستیم باید بچیکار کنیم.بابایی هم که سر کار بود.اگه بود می بردمت بیرون شاید بهتر شی.اما تا شب همین طوری بود.چرا پسری آروم و ساکتم اینقدر گریه می کنه.شبش بابایی واسه اینکه روحیم عوض شه بردم بیرون .وقتی برگشتم و منو دیدی گریه کردی.اومدی تو بغلم رو پام و با شالم بازی می کردی.وقت خوابوندنت غوغایی بود.چند بار تا صبح بیدار می شدی و گریه می کردی.گناهی بابایی.خسته بود ولی پا می شد و گهوارتو تکون می داد.سرآخر حوالی 5 دو تایی با هم "اونه اونه اونه "می کردین که بابایی بلند شد شیر درست کنه .منم اول تا بابایی با شیر بیادبه طهورا شیر دادم ...
3 مهر 1391

یک روز با هم

دیروز 3تایی رفتیم دوره خانم ها.خیلی کیف داد البته دو تاییتون منو خجالت زده کردن از آرومیتون.و ما خسته برگشتیم خونه و شما گرسنه بودین چون یادم رفت شیر خشکتون رو ببرم و چون کلی از شیر من رو خوردین و کم بود لج کردین.وقتی آوردمتون خونه کلی شیر خوردین و خوابیدین و من رفتم آموزشگاه.حوالی 9 شب،بابا میثم از کارخونه اومد و چون شب هم کردخیل جلسه داشتیم اومدیم دنبالتون.بمیرم خواب بودین که بیدارتون کردم.دلم نمی یومد ولی اگه شماهارو نمی بردم خانواده بابا پوستمو می کندن. و شب هنگام 4تایی با توانی که دیگر نمانده بود راهی منزل شدیم و فقط تونستم بیافتم تو رختخواب.محمد پسری بیدار بود و مامانی دیگه نایی نداشت چون از صبح که بیدار شده بودین و با هم پی پی کردین ش...
29 شهريور 1391

شنیدن مادر

چه حسی بهتون دست داد وقتی اولین بار شنیدین بچه ها شمارا صدا می کنن.فکر کنم دنیا بهشت بشه تو اون روز.شایدم اشتباه می کنم ولی تو لحن صداش اینو می شنوم قلبم می ایسته.طهورا عسلی من وقتی گریه می کنه واسه شیر یا خیس کردنش،تو گریه هاش می گه ماما.شایدم نگه ولی لحن گریه اش اینه.همه شنیدن این گریشو.دلم داره میره.کی میشه صدام کنن مامان.محمد پسریم هم تازگی ها فقط دنبال منه که زیر سینه بخوابه.یا توبغل باشه.شیطون شده و به راحتی نمی خوابه.ولی با چشاش بهم زل می زنه و وقتی نزدیک می شم دست و پا می زنه که بغلش کنم.فدای دوتاییتون بشم.مامان نمی دونه از دوست داشتنش واستون چیکار کنه. ...
29 شهريور 1391

بچه داری

خدای من،دیروز مردم.بچه ها یک ضرب تو خط گریه بودین.عزیز جونم که از پله ها سر خورده بو همراه سرماش نمی تونست کمک کنه.مادرجونم که بیرون بود.مرده بودم.بالاخره عزیز طاقت نیاورد و اومد کمک ولی حال نداشت.تقریبا" 7 بود که مادربزرگتون با زن عمو نسیم(زن عمو بابا)اومد دیدنتون.بد خواب شده بودین.9/5 بود که دیدم نمی تونم بزور تو گهواره خوابوندمتون.نفس کشیدم.منتظر بابایی شدم و تا بخوابم 1 شده بودولی یهو انگار صدای جیغی اومده باشه هردوتون با هم بیدار شدین.آخه همیشه تا صبح می خوابیدین ولی ساعت 2 بود.تا شیر بدم و بخوابین 3/5 شد.داشتم می لرزیدم که مامان صدام کرد برم سر جام بخوابم.خوابم عمیق شده بود که 5 طهورا بیدار شد و 6 محمد.و کلی لج و گریه.البته محمد آروم ب...
19 شهريور 1391

عید فطر

صبح که بیدار شدم همه می خواستن برن نماز.من و زندایی مطهره خونه بودیم.وقت نماز دو تایی بیدار شدین.به زندایی گفتم تو بخون من دارمشون.طهورا رو قنداق کردم رو پا گذاشتم.محمد هم تو بغلم کنار تلوزیون نشستیم.همین حین محمد خرابکاری کرد.نمی تونستم عوضش کنم.مجبور شدم صاف نگهش دارم.و با هم قنوت رو می خوندیم.محمد به تلوزیون خیره شده بود و گوش می داد . خلاصه آقا پسری جای ما نماز عید رو خوند.بعدش زندایی جون پیراهن خوشگلی رو که واسه طهورا درست کرده بود تنش کرد.البته باست بگم اون روزصبح تنهایی شماهارو حموم کردم واسه اولین بار.خیلی حس قشنگی داشت.دوستون دارم
9 شهريور 1391

شب های قدر

امسال لیاقت نداشتم امسال لیاقت روزه گرفتن رو نداشتم.شب های قدر هم اونقدر پر بار نبود.اما واسه شما قرآن به سر کردم.2 تایی تون کنارم بودین و من قرآن رو بالا سرتون داشتم.دعا کردم عاقبت بخیر باشین.مثل باباتون بشین.قوی و متدین.چقدر راه جلوتون هست.امیدوارم همیشه از خدا کمک بخواین و درست انتخاب کنید. دوستون دارم.
9 شهريور 1391

واکسن دو ماهگی

بمیرم واستون که اروم بودین ولی با آمپولی که به پاتون زدن جیغ کشیدین.تا 1 روز رو پای من و مادرجون بودین.مجبور بودیم کمپرس یخ کنیم.درد داشت ولی مجبور بودیم.خدا رو شکر رشد خوب داشتین.واستون کالسکه دوقلو خریدیم.مارک pierre cardin.
19 مرداد 1391

بدون عنوان

ختنه محمد آقا پسری،شنبه 24 تیرختنه ات کردیم.اولین گریه ات قلبم رو پاره کرد.دست مادرجون(مادرجون مامانی)درد نکنه.تا صبح رو پاش بودی و نخوابید که اتفاقی نیوفته.خدا رو شکر.با استامنیفن که میدیم بهت مست میشی.دو روز قطع کردیم و دردی نداری.مادرجون هر روز با کف صابون می شورتت.دیروز گهواره بابایی که مال باباش بوده رو آوردیم و مثل قدیما تو گهواره گذاشتیمت.اینم عکسش
28 تير 1391

بدون عنوان

بد اخلاقی طهورا خانم مامانی،چند هفته است که خیلی بد اخلاق شدی.اصلا نمی خندی و بازی نمی کنی.تا بیدار می شی گریه می کنی.دو بار منو بابا تو رو با ماشین بردیم بیرون.آروم نشدی.عزیزجون و بابابزرگ فداکارت(خودش این اسم رو به خودش داده)جاروبرقی و آهنگ می ذارن تا آروم شی.بردیمت دکتر.سونو شدی.خدارو شکر چیزی نیست.دکتر گفته بد اخلاقی.بهم گفت شما رو پیشش بذارم و 6 ماه دیگه ببرمت.نه،فدات شم.خودم ازت نگهداری می کنم.البته قطره کولیک خارجی داده که از ایرانی تاثیر بیشتری داشته.دو سه روزه بهتر شدی.گرونه اما فدای سرت.االان بهت شیر دادم و پیشم خوابیدی.دلم نیومد ببرمت پایین.خیلی ناز می خوابی.دارم واستون می می رم.,
28 تير 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به meta's twins می باشد